تبليغاتX
نیما و سامان

نیما و سامان

به وبلاگ ما دوتا ول کام اومدید، اینجا یا از خنده می ترکید یا از خنده می ترکید!

Ninja!

** دوستان عزیز! برای با خبر شدن از آپدیت وبلاگ آیدی یکی از مارو اد کنید! **

+بلغور شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت23توسط نیما و سامان |
کنکوری ها...

کنکور سامان


قسمت اول: نيما در حياط

( نيما: سامي باور کن اگه تا دقيقه 90 هم سر جلسه بشيني فرجي حاصل نميشه! - زود بيا... )
نيما در نيم ساعت اول:
خوب... اينطور که پيداست چند ساعتي الافم.... چکار کنم؟
فرشته حاضر بر شانه چپ نيما: به به - چه خانم هاي با شخصيتي اونجاست...
نيما: نه! من مريم رو دوست دارم!
بعد از يک ساعت:
فرشته حاضر بر شانه چپ نيما: اون خانوم خوشکله رو ميبيني؟ هم تنهاست هم حوصلش سر رفته! پاشو برو پيشش! ثواب داره ها...
نيما: خوب اين سامي هم که فعلا مارو کاشه تا سبز شيم... خيلي خوب، قبوله! اما فقط براي رضا خدا...
بعد از يک ساعت و نيم:
هووممم... من که خيلي خوب پيش رفتم! اميدوارم سامي هم خوب پيشينگ رفته باشه!
بعد از دو ساعت:
دوست ترانه - همون خانوم با شخصيته! – هم اومد! پس اين سامي چرا نمياد؟
بعد از دو ساعت و نيم:
سامي! يه کنکور ارزشش رو داشت که بميري؟ من هي گفتم اين جنبه نداره سکته ميزنه...
بعد از سه ساعت:
نيما عربده کشان رو به سالن: " دِ سامي *** چرا نمياي؟ "
بعد از سه ساعت و اندي:

سامان: نيما، خوابي؟ نيما پاشو! من اومدم!
من: *** *** *** *** ***
سامان: ممنون عزيزم! واقعا که خستگي جلسه رو از تنم در آوردي!
و ادامه ماجرا...

قسمت دوم: سامان سر جلسه

( سامان: ) خوب اولش که افتضاح شروع شد... آخه من يه متر باند بسته بودم به سرم که به هواي دندون درد نفهمن هندزفري گذاشتم – اما تابلو بازاري شد که...!
بعد من که شديد نااميد بودم و مي خواستم کلم را کج کنم از طويله بيام بيرون نگام به جام خورد و صد البته به هلو و موزي که اونجا بال بال مي زدن...
نيما: سامان، احيانا اونجا ميدون تره بار نبوده؟
سامان: خير، عرض مي کنم! نگام خورد به جام که دو تا خانوم خوشگل و ناناز جلو و عقب من بودن و تيريپ اسکورت من را برداشته بودن...
الخلاصه ( نيما: اين سامان زبان فارسيش بد تعطيله ها... ) منم که چشمممم پاککککککککککک...

باباي سامان: آره بابا جون! به خودم رفتي...
نيما و سامان:
لازم به ذکر نيست که در اين قسمت سامان سنکوب مي کند و نيما با زبان چرب خود باباي سامان را بيرون مي برد!
نيما: سامان پا شو، رفت...
سامان: نيما خاک بر سرت! اينا از کجا آدرس گرفتن؟
نيما: خوب وقتي توي خاک بر سر آدرس وبو روي شيشه ي مغازه  اکبر آقا مي نويسي مي خواي نفهمن؟
سامان: نه اينا فوايد شهرته جيگر...
نيما:
سامان : الخلاصه... ( نيما: نه، انصافا بايد يه فکري براي سامي بکنم! ) يه نيگا کردم عقب، يکي جلو! بعد که يادم افتاد من مزاجم با موز جور در نمياد، چسبيدم به جلويي! ~> هلو خانوم!
من: سلام!
هلو: ...
من: سلام!
هلو: ...
من در حالت عربده: سلاااااااااممممم!!!
مراقب جلويي سالن: عليک سلام!
هلو: اوا، با منيد؟
من: ( نه با خانجونمم! ) مگه جز شما خانوم با شخصيت ديگه اي هم اينجا هست؟
هلو در حالي که هلوتر ( سرختر ) مي شود: اااا... خوب سلام!
من: ببخشيد شما چقدر خونديد؟
هلو: ( در حالي که مي پکد ( نيما: يعني مي خندد!  ) ) اين جلف بازي ها به ما نيومده که –
من: يعني نخونديد؟
هلو: نه!
و من نمي دونم چرا ناگهان موز را به مزاج خود خوشتر ديدم!
من: سلام
هلو: سلام که کرديد!
من: با تو نبودم، انقدرم نگام نکن، تموم مي شم به مو... يعني به عقبي نمي رسم!
هلو:
موز: سلام
من: احوال شما؟
موز: مرســـــــي!
من: شما چقدر خونديد؟
موز: به مقدار لازم!
من: مگه کلاس آشپزيه؟
موز: بخواين اونم براتون مي زارم...
من: نه مرسي همين که جواب ها را بهم بگيد کافيه...
موز: نه تو را خدا تعارف نکنيد، مي خواين خودتون را بپزم؟
من: نه حالا براي اون تو يک فرصت مناسب خدمت مي رسم...
موز: آها، کجا خدمت مي رسين؟
من: خوب اين شماره امه...
و در حالي که کيف کردم يکي مثل خودم پيدا کردم و بيشتر حال کردم که مي شه خرش کرد و جواب ها را ازش گرفت، ميام برگردم که نگاهم به کارت طرف مي خوره ... *** دوست نغمس!
و من که به تته پته مي افتم: تو با مقنعه چقدر عوض مي شي!!!
طرف: آره و اينجوري خوب آمار ميگيرم!
من: ها، نه! ببين... من فقط براي...

خوب، چيه؟ لازمه بگم مدادش رفت تو چشمم؟

1 ساعت بعد...
من درحالي که روي صندليم تو خواب نازم با لغد موز به صندليم از خواب مي پرم...
من: ها ؟ کي ؟ کجا ؟ مام ؟ مامي ؟ نيم ؟ نيما ؟
مراقب: چيه آقا؟ چته؟
من که فهميدم چه گندي زدم: ها، هيچي، ساري چت زدم...
مراقب: رشت کافي نتاش بهتره ها...
من: 
1 ساعت بعد از 1 ساعت بعد...
با مدادم  عکس خودم و نغمه را با بچمون روي پاسخنامه مي کشم و بي اراده و از ته دل داد مي زنم:
خدايا... کي مي شيم سه تا...؟
و ناگهان... نمي دونم چرا اطرافيان مي ترکن!
2 ساعت بعد از بيداري...
مگسي توجهم را جلب مي کند... روي گوش بغلي نشسته و طرف گوش خود را تکان مي دهد و من بي صدا از خنده منفجر مي شم. مگس که تازه من را ديده به من حمله مي کند!
و من سنگر مي گيرم... مگس روي برگه ام مي نشيند... دولا مي شوم و دستم را به نشانه ي ايست مشت ( نيما: به نشانه ايست، مشت؟ ) مي کنم و توي بي سيم ( پاکن ) اعلام مي کنم:
از خرس مهربون به مگ مگ...
 ( صدامو عوض مي کنم ): مگ مگ عمته... اگه منظورت مگ مگ و دوستانه، به گوشم...
- هدف در حال تميز کردن خودشه...
- با فرمان من حمله کنيد!
- دريافت شد!
- 1 -2 – سيني، هر هر هر... 1-2-3- حملــــــــــــه!
و ناگهان مدادم را به طرف مگس پرت مي کنم... مداد روي سر طرف مقابل فرود مي آيد...

و بازم لازمه بگم از جلسه انداختنم بيرون؟


کنکور نيما


قسمت اول: سامان در حياط

( سامان: نيما گور به گور شي! تو که مي خواي برگه را خالي بدي خوب اول بده بيا ديگه! )
و من در حالي که شديدا از بي حوصلگي چت مي زنم و اعصابم از کتک هايي که از نغمه خوردم خط خطيست ( نه باباته شيطوني ها، بلکه بابته اينکه دوست نغمه از بس خنديده نرسيده تستهاي فيزيکش را بزنه... )  براي بار هزارم به گوشيم نگاه مي کنم بلکي صفحه اش روشن شود که ناگهان دچار شک عصبي و قلبي مي شوم... بله، موبايل نيماي خاک بر سر است که روي ويبره است و در جيب جلويي پيراهن ( گل قرمزي و زيباي ) من است!
به صفحه نگاه مي کنم => مامان ديانا...!!!
نه... من مي دونستم اين نيما خله... اما نمي دونستم دزش انقدر بالاست!
( نکته: ديانا بچه ي توهمي نيماست! – نيما: قربونش برم!  )  فکري به ذهنم مي رسد و قيافه ام به شکل افتضاحي دو نقطه دي  مي شود!

من: سلام عزيزم!
مريم: وا...! نيما نرفتي سر جلسه؟

( سوال روز: اين دختر ها چه سر حسابي با " وا " دارن؟ )

من: نه، واسه چي؟
مريم: آخه قرار بود بيدارت کنم ديگه... بعد خواب موندم... ساري! چرا نرفتي؟
من: ها؟

( نتيجه گيري روز: بعد هي مي گن چرا کارهاي مملکت را نمي سپارن دست خانوم ها! )

مريم: نيما حالت خوبه؟ صدات گرفته! ( نيما: صداي منو سامي کمي تا قسمتي شبيه همه!  )
من ( در حالي که سينه ام را صاف مي کنم ): نه، فقط يکم... يکم... صدام گرفته!
مريم: خوب منم که همينو گفتم!
من: نه يعني سرما خوردم!
مريم: توي تير؟

من: گشنگي که تير و فشنگ نمي شناسه عسل!
مريم در حالي که يک خنده ي شيرين و دلبرانه مي کند ( که اگر نيما بود ضعف مي کرد! ) مي گويد : امان از دست تو! حالا چرا نرفتي سر جلسه؟
من: من که امروز کنکور ندارم. امروز مال رياضي هاست. سامان کنکور داره!
مريم: شوخي نکن ديوونه! امروز انسانيه...
من: نه عزيز اشتب مي کني، الان سامان سر جلست!
مريم: اااا... سامانم داخل آدم شده؟
من: بـــــــــــله!!!
مريم: چي بله؟
من: هيچي، خودت خوبي؟
مريم: آره! حالا کنکور چطور بود؟ ( نيما: قربونش برم فکر کرده کنکورمو دادم اومدم بيرون!  )
من: اونو  که بي خيال! تا دانشگاه آزاد هست زندگي بايد کرد...
مريم: تو که گفتي آزاد نمي دي؟
من: نيما گه خورده!
مريم: بله؟
من: نه، يعني سامان مي گه بايد بدم!
مريم: سامان خره کي باشه که بخواد تو را مجبور کنه؟

من: ( دمت گرم مريم خانوم، پس تو اون 2 ساعت 2 ساعت هايي که با  نيما مي حرفي، 4 ساعتش را براي من باغ وحش باز مي کني؟ ) آره خوب...

مريم: خوب حالا مي خواي چي کار کني؟ من نگرانتم نيما...
من: هوووووع!!!
مريم: جانم؟
من: هیچی! گفتم هلويــــــــي! فدات شم!
مريم: ... ( سامان: معذورم از اعلام جواب!  )
( نيما: اين گردن منو ميبيني؟ کلش رگ غيرته! ولي الان خوابم مياد... بعدا حالتو جا ميارم!  )

مريم: خوب نيما جان من برم عزيزم... تو هم برو به کارات برس!
من: ( واه! نيما مگه جز الافي کاره ديگه اي هم داره؟ چه پبسي باز مي کنه! – دلم مي خواهم زرتي بگم من سامانم و حالش را بگيرم ولي فکر بهتري به ذهنم مي رسد، با موبايلم يه آهنگ مي زارم... ) ماري جان يه لحظه، گوشي سامان زنگ مي خوره! من هولدت مي کنم؛ يه لحظه... ( ولي هلد نمي کنم که مريم نمايش من را بشنود! ) - ( نيما: اگه من تو اون لحظات اونجا بودم...  )
من: سلام نغمه جـــــــــــــون ، چطوري جيگرم؟ نه فدات شم، رفته سر جلسه! - آره قربونت برم، الان تا 12 وقت داريم که من جيگر تو را خام خام بپزم!...
( توضيحات مکمل: و به همين ترتيب 10 ميني قربون صدقه ي نغمه خياليم مي رم و از صداي نفس نفس زدن مريم پشت گوشي الياس درونم قوي تر مي شود...  ) من: باشه عزيزم!  فدات شم... فعلا...

- خوب مريم جوني! هستي؟
مريم که دارد مي ميرد: آره، اينجام!
من: کجا بوديم عزيزم؟
مريم: نيما برو گمشو...عوضي... ( و قطع  مي کند! )
و من بعد از 30 مين خنديدن تازه به اين فکر مي افتم که تازه 1.5 گذشته... اه اه - بي جنبه، چه زود قطع کرد... خوب حالا چي کار کنم؟
و در همين هين متوجه ميشم که چقدر خدا دوستم داره... چون يک ظرف ميوه از دور به من نزديک مي شود... ولي سيم ثانيه نشده تقاص کارهايم را پس مي دهم... نيما از جلسه خارج مي شه!
( نيما: روزي که اين آپو مينوشتيم سامي زيادي رو فرم بود!  )

قسمت دوم: نيما در جلسه

مشکلات من از بدو ورود به جلسه آغاز شد! براي نمونه يه يارويي داشت توضيحات ميداد که چکار کنيم چکار نکنيم، منم داشتم واسه خودم ميخوندم:

شنيدم خر خوني، خوب منم همين طور
ميگن کنکور داري، خوب منم همين طور
تو تو جيب موب داري، خوب منم همين طور
ميگن فول تست زدي ، خوب منم همين طور

که يهو خانومي که جلوم بود برگشت گفت آقا ساکت باشين لطفا...
خوب، اولين اميد تقلب هم به تعطيلات آخر هفته رفت!
وقتي دختره با ناز و ادا برگشت بلند بلند گفتم: " ميخوام بگم چت زدم قصدمه همين خوب! "
اما اين بار آقايي که سمت راستم بود تذکر داد: داداشم خف!
بله... به اين ترتيب دومين اميد تقلب هم ول معطل!

گفتم چه کنم چه نکنم؟ برگشتم زل زدم به کسي که سمت چپم بود و هي برو بر نگاش کردم... بعد از 2 مين يهو گفتم، علي! تويي؟ يارو برگشت يکم نگا نگام کرد، بعدم کاخ اميدم رو ويران کرد و گفت: نه جناب!

گفتم بابا منم نيما، ما سال اول ابتدايي با هم بوديم! يادت نيست؟ - يارو رو ميگي، انگار دستم رو خونده بود، يهو پاشد وايساد... گفتم الانه که بگه بندازنم بيرون راحت شم!
اما در مقابل چشمان از حدقه بيرون زده ي من يارو اومد جلو و به حالت  گفت: پسر اسمم يادت رفته؟ حسن! اين بود اسمم!!! نيما خودتي!!!؟ ميدوني چقدر دنبالت گشتم!!!؟

و من:
خلاصه يارو داشت لاو ميترکوند و من تو کف اين شانس عجيبم مونده بودم، که يه آقاي ريشو (!) از فرسخ ها اونطرف تر داد زد: " بشين آقا جان! بشين! "
ديگه نشستيم و من با ايما و اشاره حالي اين رفيق سرکاري کردم که برسونه!
بعد از اعلام فرمان " حمله " و برداشتن اوراق در دومين قدم -

سامان: اولين قدم رو سانسور کردي؟
نيما: نه، اين همون اولين قدم بود، خواستم متفاوت رفتار کرده باشم!

خلاصه در اولين قدم يه نگاه به پاسخنامه کردم و يه نگاه به حسن! ( و بنده خدا ها چقدر هم زحمت کشيده بودن، به قول سامان! اسم هامونم نوشته بودن که ما راحت و بي استرس قهوه اي کنيم و بريم... واقعا که دستشون درد نکنه! )

ده دقيقه اول که به حالت  سوالارو نگاه ميکردم... بعد از نيم ساعت به اين نتيجه رسيدم که هيچي بلد نيستم، و در نهايت بعد از 40 دقيقه شروع کردم جواب دادن! اونايي که بلد بودم رو سريع زدم، ديگه يه چند تا ( تقريبا 99 تا... ) سوال مونده بود که شک داشتم... برگشتم با دست به حسن اشاره کردم که فلان سوالا رو استاد کن... و اونم با دست اشاره کرد که نميدونه! بعد پاسخ نامش رو نشونم داد، خالي خالي بود!
و تازه اون وقت بود که دوزاريم افتاد طرف عجب 2دره اي بوده! منو فيلم کرده بوده که بهش برسونم! غافل از اينکه خود منم چنين قصدي داشتم!

خلاصه... يه 5 دقيقه ديگه سوالارو نگاه کردم و از اونجايي که سوالا رو اشتباه پخش کرده بودن، پاشدم پاسخ نامه رو تحويل دادم و اومدم بيرون!
خوب... اينم از شرح حال من سر جلسه کنکور!

 

پ.ن: ما به اين با نمکي، همچنان تو کفيم چرا دستمون نمک نداره!

+بلغور شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت18توسط نیما و سامان |